دل تنگی های بی سر و ته من


این چند روزی که هوا بارونی بود خیلییییییییی خوب بود

خیلی حالم خوب بود

و همش دلم می خواست از خونه برم بیرون

2-3 روز هم با حجت رفتیم بیرون و خیلی خوب بود

اما امروز دلم خیلی گرفته

نمی دونم چرا

امروز هر چی آهنگ گوش می کنم منو یاد گذشته میندازه

گذشته نه چندان دور

یاد بی تا

یاد دوستی مون

یاد دوران دانشگاه

روزای خوبی که با هم داشتیم

یاد آهنگهایی که با هم گوش می دادیم

یاد جاهایی که با هم می رفتیم

یاد مسخره بازیایی که با هم در می آوردیم

یاد پارسال این موقع ها

راستش دلم براش خیلی تنگ شده

کاش انقدر بی معرفت نبود

دلم می خواد بدونم اونم مثل من زیاد یاد من میفته

یا نه

منو فراموش کرده

دنیای بدی داریم

شاید دلیل این همه دلتنگی نبودن حجت هم باشه

آخه بعد از چند روز که حجت پیشم بوده امشب رفته خونه خودش

یه بغضی ته گلومو گرفته و داره خفه م می کنه

خدایا

یه دل بزرگ بهم بده

گاهی اوقات آدم می فهمه اینکه می تونه بعضی چیزا رو فراموش کنه

خودش یه نعمت بزرگه

کاش منم می تونستم فراموش کنم


فردا قراره با حجت جونم بریم سینما

هفته دیگه هم مسافرم

می خوام برای اولین بار برم خونه مادر شوهرم

مامانی هم قراره جمعه بره مشهد

روزی که بر می گرده من صبحش رفتم

وقتی به این فکر می کنم که تا آخر ماه نمی بینمش از حالا دلم تنگ می شه

این روزا مامان بزرگ حالش اصلا خوب نیست

روز به روز بدتر می شه

دیروز رفتیم بهش سر زدیم

دوباره امروز بابا بزرگ زنگ زد و گفت حالش بده

مامان و بابا رفتن ببرنش دکتر

نگرانشم

راستی کتاب روی ماه خداوند را ببوس رو خوندم

خیلی کتاب قشنگی بود

راستش بعد از خوندنش خیلی فکر کردم

به خودم

به بودنم

به نبودنم

به بودنم در نبودم

به خیلی چیزا

ذهنم خسته ست

کلافه ست

نا مرتبه

افکارم توی هم پیچیدن

از فکر کردن به هیچ موضوعی به نتیجه ای نمی رسم

بعد نوشت 1 :بعضی روزا،روز تو نیست.

ومدم ویندوز رو عوض کنم

عکسای خودم و حجت رو ریختم تو فلشم یادم رفت فلشو بکشم

فرمت کردم و همه عکسامون( هرچی عکس از دوران بعد از عقد تا حالا داشتیم )

پاک شد

اعصابم خورد شد

فردا قراره ریکاوریش کنم

اگه همش برگرده که فکر نمی کنم

/ 8 نظر / 17 بازدید
فهیمــ

منم این چند وقته دست گمی از تو ندارم[ناراحت] کله غم و غصه ها ریخته تو قلبمـــ[گریه]

دختر بهار

سلام خوب اگه فکر می کنی هنوزم بی تا رو دوست داری می تونی یه زنگی یا اس ام اسی چیزی بهش بزنی. بعدم من درد و رو می دونم حجت که بیاد همه این غما یادت میزه مامان بزرگتم ایشالا زودتر خوب بشه منم نگرانشم مسافرت هم به شما و مادرجون خوش بگذره خوش به حالتون ما که دو دستی تهرانو چسبیدیم فرار نکنه بعدم قدر این روزا بدون اینجوری با ناراحتیای بیخودی هدرش نده که دیگه برنمیگرده من دوتا پیرهن بیشتراز تو پاره کردم[چشمک]

دختر بهار

راستی یه پیشنهاد می خوای عکساتو بدی من واست نگه دارم انگار خیلی نگهداریش واست سخت شده............

احمد

ببار ای بارون ، ببـــــار... [گل][گل]

مریــــم

مسافــرت خـــوش بگذره! [ماچ] ایشـــالا حــال مامان بزرگتـــم خـــوب بشـــه زود. [ناراحت] عکساتــــون؟؟! پـــرید؟؟ کاش درست بشــــه! [ناراحت]

صبا

اي بااااااباخودتوالكي ناراحت نكن.ايناهمش غم دوريه[چشمک] سفرخوش بگذره.اميدوارم مامان بزرگت هم زودخوب بشه. عكساهم اميدوارم برگرده[ماچ][قلب]

نیمای دورازدیار

سلام مهربون[گل] زندگی ترکیب شادی با غم است پس خیلی سخت نگیر یه روزی می شه که حسرت همین دلتنگیهای الکی خودتو می خوری. به روزهای خوب و شیرین آینده فکر کن..