به او گفتند: شاعر را بيازار؟

كه شاعر در جهان ناكام بايد

چو بيند نغمه سازي رنج بسيار

سخن بسيار نيكو مي سرايد

به او آزار دادن ياد دادند

بناي عمر من بر باد دادند

 

از آن پس ماه من نامهربان شد

ز خاطر برد رسم آشنايي

غم من ديد و با من سرگران شد

مرا بگذاشت با رنج جدايي

كه چون باشد به صد اندوه دمساز

به شهرت مي رسد اين نغمه پرداز

 

مرا در رنج برده سخت جان ديد

جفا را لاجرم از حد فزون كرد

فغان شاعر آزرده نشنيد

دل تنگ مرا درياي خون كرد

چنان از بي وفايي آتش افروخت

كه سر تا پاي مرغ نغمه خوان سوخت

 

نگفتندش كه: درد و رنج بسيار

دمار از روزگار دل برآورد

دل شاعر ندارد تاب آزار

كه گاه از شوق هم جان مي سپارد

بدين سان خاطر ما را شكستند

زبان نغمه ساز عشق بستند

/ 6 نظر / 5 بازدید
سينا

نگار جان سلام. خيلی ممنونم که به وبلاگم اومديد. آخ عجب شعر قشنگی بود. راستی اول شدم هوووراااا

سیاوش

سلام نگار جون...من به عشق منتظر بودن همه صبر و قرارم رفت...بهارم رفت..عشقم مرد...یارم رفت...ممنون سر زدی...بازم بیا...منتظرم!!!!!!!!!!!!!

neda

سلام.....فعلا هيچ

نيماي دورازديار

منم آن شاعر ساحر که به افسون سخن*از نی کلک هم قند و شکر می بارم*به صد اميد نهاديم در اين باديه پای*اي دليل دل گم گشته فرو مگذارم/سلام مهربون ، شعرت بسيار زيبا بود موفق باشی

سينا

سلام نگار جان. موفق باشی

امیر مسعود

نگار شعرت قشنگ بود...من آن گلبرگ مغرورم که ميميرم ز بی آبی...ولی با خفت و خواری پی شبنم نميگردم