سر خود را مزن اینگونه به سنگ

 

دل دیوانه تنها دل تنگ

 

منشین در پس این بهت گران

 

مدران جامه جان را مدران

 

مکن ای خسته در این بغض درنگ

 

دل دیوانه تنها دل تنگ

 

پیش این سنگدلان قدر دل و سنگ یکیست

 

قیل و قال زغن و بانگ شباهنگ یکیست

 

دیدی آنرا که تو خواندی به جهان یارترین

 

چه دل آزار ترین شد   چه دل ازار ترين؟

                         

نه همین سردی و بیگانگی از حد گذراند؟

 

نه همین در غمت این گونه نشاند؟

 

با تو چون دشمن دارد سر جنگ

 

دل دیوانه تنها دل سنگ

 

ناله از درد مکن

 

آتشی را که در آن زیسته ای سرد مکن

 

با غمش باز بمان

 

سرخ رو باش از این عشق و سرافراز بمان

 

راه عشق است که همواره شود از خون رنگ

 

"دل دیوانه تنها دل تنگ..."

                                                         

فريدون مشيری 

/ 6 نظر / 5 بازدید
صبا

اولللللللللللللللل

صبا

سلام عزيزم........عالی بود.....شاد و موفق باشی..منم فراموش نکن...........

smm kh

سلام ....... مرسی به من سر زدی از لينکت هم ممنون در اولين فرصت لينکت رو می زارم ........ موفق باشی

amir

زمين آرام نمی گيرد؛کنارم جا نمی گيرد / به فصل ديدنت ای دوست؛ نشان از ما نمی گيرد ... سلام به دوست خوبم ... خيلی شعر زيبايی رو انتخاب کردی ...بازم مثل هميشه جالب بود ... شاد باشی ..هميسه باشی ... و بقول صبا منم فراموش نکن .

حسين

سلام...ممنون.شعر امروزتخيلی قشنگه ولی اون شعری که از عطار پايينتر نوشتی يه چيز ديگه ست. آخرشه.اصل حرفه. مثال عينی هم زياد داره.

رنگین کمون

سلام چه شعر و عکس قشنگی با تبادل لينک موافقين؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟