آن مي که حيات جاودانيست بخور سرمايه  لذت  جواني است بخور سوزنده چو آتش است ليکن غم را سازنده چو آب زندگاني است بخور

 

 

اين  اهل  قبور  خاک  گشتند  و غـبار هر   ذره   ز   هر   ذره   گرفـتـند  کـنار آه اين چه شراب است که تا روز شمار بيخود  شده  و  بي‌خبرند از همـه کار ***

/ 19 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مینا

سلام عزیزم.......خیلی خیلی زیبا بود.کلی روحیه گرفتم.مرسی.

فرهاد

سلام.خيلی حاليدم.دمت گرم....................

نيماي دورازديار

گفتم ببينمش مگرم درد اشتياق/ساکن شود ،بديدم و مشتاقتر شدم// سلام مهربون، شعرای نابی انتخاب ميکنی. دست مريزاد

میلاد

من خسلس از شعراتون خوشم مياد. .راستی چيچی ميگيد اويل باره ميايد ۳.۴ با اومديد تو کامنهای قبلی معلومه. راستی من شما لينک کردم اگه خواستيد ميتونيد منو لينک کنيد. . آپ کردم

علیرضا

سلام نگار جان.خوبی؟خیلی قشنگ بود.مرسی.

mohammad

سلام نگار جان .مثل هميشه شعره زيبايی رو انتخاب کردی .راستی من هم بلاگ رو به روز کردم .سری بزن

هرمز ممیزی

نگارا جسمت از جان آفريدند زکفر زلفت ايمان آفريدند!

فروغ

نگار بايد يه چيزي رو اعتراف کنم .من هميشه واسه اينکه يه کم انرژی بگيرم ميام به وبلاگت..آخه شعرات خيلی دل نشينه!

Ehsan

سلام...قبلا هم گفتم زبان شعر بهترين زبانه از نظر من.چون پاک و بی رياست .نمونه ش همين شعر آخری که نوشتی...سبز باشی.