باز باران

باز باران

با ترانه

با گوهرهای فراوان

می خورد بر بام خانه

یادم آرد روز باران

گردش یک روز دیرین

خوب و شیرین

توی جنگل های گیلان

کودکی ده ساله بودم

شاد و خرم

نرم و نازک

چست و چابک

با دو پای کودکانه

می دویدم همچو آهو

می پریدم از لب جو

دور می گشتم ز خانه

می شنیدم از پرنده

داستان های نهانی

از لب باد وزنده

رازهای زندگانی

بس گوارا بود باران

وه چه زیبا بود باران

می شنیدم اندر این گوهر فشانی

رازهای جاودانی،پندهای آسمانی

بشنو از من کودک من

پیش چشم مرد فردا

زندگانی خواه تیره خواه روشن

هست زیبا،هست زیبا،هست زیبا


پی ن 1 : دوستای خوبم ببخشید که این روزا کمتر میام پیشتون

راستش خیلی دل و دماغ نداشتم

میومدم چک می کردم و می رفتم

چیز خاصی پیش نیومده

نگران نشید

فقط دلتنگ و بی حوصله بودم

پی ن 2 : بعد از ظهر از راه می رسی خونه.

از روزها قبل منتظر بارون بودی.

میای توی اتاقت و پرده ها رو کامل کنار می کشی،

روی تختت ولو می شی و چشم به آسمون می دوزی.

و با خودت می گی پس این بارون کی می خواد بباره!!!!!

به درخت های توی حیاط نگاه می کنی.

به شکوفه های درخت گیلاس،

به گل های رز،

به صدای شر شر آب توی حوض گوش می دی،

و احساس می کنی خستگی از تنت بیرون می ره.

چشمات سنگین می شه.

اما یه لحظه گرفتگی هوا رو احساس می کنی.

از جات بلند می شی،

یه فنجون چای می ریزی و می ری توی حیاط.

باد صورتت رو نوازش می کنه.

بوی نم بلند می شه.

قطره های بارونو روی دستات احساس می کنی.

صدای موسیقی همه حیاط رو پر می کنه :

بردی از یادم

دادی بر بادم

با یادت شادم

...................

و تو احساس می کنی زندگی با وجود تمام دلتنگیایی که

برات میاره چقدر قشنگ و لذت بخشه

پی ن 3 : امروز هم از صبح منتظر بارونم.

آخه قراره بارون بیاد، ولی هنوز که نیومده...


/ 16 نظر / 20 بازدید
نمایش نظرات قبلی
حسین

سلام با یه مطلب جدید آپم [گل]

حجت حجازی

یادمه سال اول دبستان این شعر رو با خواهرم که کلاس چهارم بود حفظ کردیم چقدر دوست داشتم یه روز به این درس برسیم و به معلم بگم این شعر رو حفظم و برم جلو بخونمش فرصتی که هیچوقت پیش نیومد نمیدونم معلم تحویل نگرفت یا اون روز غایب بودم به هر حال نتونستیم ابراز وجود کنیم یادش بخیر ما هم یه زمانی خونمون حیاط داشت و میرفتیم زیر بارون آب بارون جمع کنیم آب بارونی که اون روزا مزه روغن و دود اگزوز ماشین نمیداد

ناتانائیل

ای هفت سالگی ای لحظه ی شگفت عزیمت بعد از تو هر چه رفت در انبوهی از جنون و جهالت رفت ![گل]

غوغـــــــــــــــا و نــــــــــــــــدا

سلام دوست من وبلاگ قشنگی داری امیدوارم همیشه موفق باشی دوست دارم شماروو لینک کنم فقط بهم سر بزن بگوو با چه اسمی لینکت کنم و اومدم بهت بگم که وبلاگ رو آپ کرديم آپ اين سري با بقيه آپهامون فرق ميکنه خوشحال ميشيم به کلبه ما سري بزني و نظرتو درباره اين آپ بگي منتظر حضور سبزت هستيم دوستدار توو غوغـــــــــــــــا و نــــــــــــــــدا

ناتانائیل

[قلب]سلام انسانی گل ! ما کوچیک همه ی بچه های انسانی هم هستیم ! بالاخص شما !

بیدارباش

درود بر شما خالق وبلاگ گلستان ادب خوبید احوال شما خوب است ، این شعر زیبا رو برای چی انتخاب کردید..؟؟؟؟ برای اینکه به دوران کودکی ببریدمان ............. لذت بردم انگار در کلاس دوره ابتدایی نشسته بودم ............ موفق باشید.

حسین

تبریک میگم داره بارون میاد ؛ به به چه بارونی[گل]

یخ فروش

خیلی وقته شما این شعر رو وبتون گذاشته‌ایم، اما من الان دارم می‌خونمش. یادش بخیر! من همیشه به یاد بچگیام این شعر رو می‌خونم. جالبه، همین الان داره بارون میاد . من رفتم بارون بازی. بای