پیری

 

 

دیالوگ های تاخیری چه تلخ است

تو در نقشی که می میری چه تلخ است

عصا در دست بالا رفتی از سن

نمایشنامه پیری چه تلخ است

(حسین میدری)

 

 

انگار این خاصیت آدمه که همیشه یه غمی داشته باشه و حسرتی

این روزها مثل بیدی ام که با هر بادی می لرزه

یه حرف

یه خبر

یه تلفن

یه اتفاق تازه

کافیه تا حسابی بهمم بریزه

و انگیزه تمام روزمو ازم بگیره

و تبدیلم کنه به یه آدم کسل بی حوصله که دست و دلش به هیچ کاری نمی ره

این روزها مامان بزرگ خیلی حالش بده

تو دو هفته اخیر 2 بار عمل شد

بعد از یه نصف روز که آوردیمش خونه دوباره به بیمارستان منتقل شد

دکتر گفته احتمالا هفته دیگه دوباره باید عمل بشه

غذا نمی تونه بخوره

از تو روده ش شلنگ زدن که از اون هم غذا بر می گرده بیرون چون روده ش

هی پاره می شه

رگهاش برای سرم دیگه جواب نمی ده و دائم پاره می شه

مامان از غصه مریض شده

بابابزرگ انقدر گریه کرده بینایی چشماش رفته

و نمی تونه ببینه

اون یکی بابابزرگ سرطان داره

و خودش نمی دونه

بابابزرگ مهربون و خوش خنده من در عرض 1 ماه چنان زمین گیر شده که بدنش

زخم شده

دکترا گفتن بیماری ش انقدر پیشروی کرده که کار از شیمی درمانی گذشته

حالا مشکلات زندگی خودم و مسائل دیگه به کنار

هر وقت می رم می بینمشون انگار تا چند روز افسرده ام

هیچ کاری نمی تونم بکنم

حالا بماند که ماه دیگه کنکور دارم و کلی درس نخونده

و کلی تست نزده

چیکار کنم

نمی تونم

ذهنم تمرکز نداره برای درس خوندن

دیوونه شدم انقدر مریضی دیدم و خبر بد شنیدم

اینکه هر روز باید منتظر باشی تا یه خبر بد بهت بدن خیلی بده

از زندگی بیزارت می کنه

از خدا می خوام کمکمون کنه و بهمون صبر بده

 

/ 12 نظر / 4 بازدید
نمایش نظرات قبلی
خلاف عقربه شب

مهم اینه که الان هستی عزیزم خوشحالم از بودنت دلم گرفت از داستان این روزهات خیره عزیزم انشاالله قاصد خوشبختی به زودی تو زندگیت سایه بندازه خیلی بیادتم خانووومی التماس دعا/[گل]

خلاف عقربه شب

دشت خشکید و زمین سوخت و باران نگرفت زندگی بعد تو بر هیچ کس آسان نگرفت چشمم افتاد به چشم تو ولی خیره نماند شعله ای بود که لرزید ولی جان نگرفت دل به هر کس که رسیدیم سپردیم ولی قصه عاشقی ما سر و سامان نگرفت تاج سر دامش و سیم زر، اما از من عشق جز عمر گرانمایه به تاوان نگرفت مثل نوری که به سوی ابدیت جاریست قصه ای با تو شد آغاز که...

دریای شرقی

سلام زهره جان خوش آمدی....برات آرزوی موفقیت وبهترینها رو دارم[گل]

خلاف عقربه شب

الهی فدات بشم من تو عروس شدی دختری ؟؟؟ مبارکت باشه ناناز انشاالله که خوشبخت بشی ولی ما که شیرینیش رو نخوردیم خیلی خوشحال شدم وقتی پست هات رو می خوندم خیلی مبارک باشه عزیزم خوب من یکسال قبل تو ازدواج کردم البته عروسی و الا سال 89 عقد کردم عروسی ما هم تیر ماه سال 90 بود دو تامون بانوی خونه شدیم دیگه[قلب] خوشحالم از بودنت گل ناز بازم تبریک عروس خانوم[گل][گل][گل]

صبا

ازخدامیخوام بهتون صبروشکیبایی بده ومریضاتون رولباس عافیت بپوشونه.زهره عزیزم توکل داشته باش.سخته اماایناهمش مشیت الهیه

نیمای دورازدیار

سلام مهربون[گل] از خدا می خوام همه مریضا رو شفا بده..

آنسه

عجيبه‌ها زهره جون، انگار اين دنيا واقعا نميذاره آب خوش از گلوي هيچکس پايين بره. نگاه کن چطوري تازه عروس مارو غمگين و پريشون کرده. نميدونم چي بگم عزيزم فقط اميدوارم هرچي به صلاحه زودتر بشه تا زياد اذيت نشين. براشون دعا ميکنم[ناراحت]

مریـــم

واااای... خیلی ناراحت شدم این خبراتو شنیدم عزیزم... هیچی نمیتونم بگم و هیچ کاری نمیتونم بکنم جز اینکه خیلی خیلی زیاد دعاگوی خودت و خانواده ی گلت باشم... خدا خودش بهتون کمک مبکنه. سعی کن سرتو با درس گرم کنی هر جوری که هست. اینجوری یه کم ذهنت نظم میگیره. مراقب خودت باش [ماچ]

یه دوست

خیلی نگران و ناراحت شدم انشالا همشون حالشون خوب باشه و دوباره شادو خندام باشی