او سر سپرده می خواست من دل سپرده بودم

من  زنده بودم  اما  انگار  مرده بودم

  از بس  كه  روزها  را با شب  شرمده بودم

  يك عمر دور و تنها  تنها بجرم  اين كه

  او سرسپرده  مي خواست  ‚  من دل  سپرده بودم

يك  عمر  مي شد  آري  در  ذره اي  بگنجم

  از بس  كه خويشتن  را در خود  فشرده بودم

  در آن هواي  دلگير  وقتي غروب  مي شد

 گويي  بجاي خورشيد  من زخم  خورده بودم

وقتي غروب  مي شد    وقتي  غروب مي شد

كاش  آن غروب ها را از ياد برده بودم

 

 

/ 2 نظر / 5 بازدید
وحيد پرسپوليسي

سلام...........به نظر من قشنگ بود...............وبلاگ جديدته......مبارک باشه....................نه به اون وبلاگت که طرفدار داره نه به اين................البته شايد اولشه...........حالا شلوغ ميشه.........در ضمن شعر قشنگی بود........به من هم سر بزن.

maryam aghili

سلام .........بد نبود ولی بنظر من از اين بهترم ميشه آره قربونش............. شوخی کردم خيليم قشنگ بود منتظر شعرای بعديتم هستم..................