زایمان پر ماجرا-تولد دخترم بهار(بخش دوم)

من و حجت جونی و مامان و آبجی توی راه خونه بودیم و بهار خوشگل من توی

 بیمارستان

تمام راه یه بغضی گلومو گرفته بود و داشت خفه م می کرد

وقتی رسیدم خونه بابا و داداشی اومدن دستمو گرفتن و منو بردن سر جام که بخوابم

اشکام سرازیر شد

از درد نبود

از دوری بهارم بود

خیلی خسته بودم و درد هم داشتم

ناهار خوردم و بدون اینکه بفهمم خوابم برد

بعد از ظهر مادرشوهر جان هم اومد

شب به اتفاق برای دیدن بهار رفتیم بیمارستان

یکمی دلم آروم شد

دوست داشتم تا صبح کنارش بشینم

اما تنها نبودم

مامان حجت اذیت می شد

پس برگشتیم خونه

تمام راه برگشت می لرزیدم

حالم خوب نبود

فردا صبح یعنی جمعه به عشق دیدن بهار بلند شدم

صبحانه خوردیم

همه کارامو کردم و آماده شدم

تب و لرزم بیشتر شده بود و پاهام دوباره ورم کرده بود و بی حس شده بود

مامان گفت می ری بیمارستان پیش دکتر خودت هم برو بگو تب داری

دوباره با حجت و مامانش رفتیم بیمارستان

اول رفتم پیش دکتر خودم که سر راه بود

بعد از معاینه و این حرفها گفتن باید بستری بشی

اعصابم خورد شد

زنگ زدمو به مامان گفتم برای ناهار نمیایم

باید بستری بشم

مامان هم پاشد اومد بیمارستان

هیچی دیگه روز از نو روزی از نو

بعد از کلی چونه زدن با دکتر بهم گفت امشبو تا صبح بمون

فردا مرخصی

گفتم باشه یه شب که چیزی نیست

خلاصه که بعد از 3 شب بستری و کلی آزمایش خون و سونوگرافی و این جور چیزا

مشخص شد که جای بخیه ها عفونت کرده و به دلیل دست دست کردن خانوم

دکتر محترم برای شروع درمان عفونت پخش شده

تازه بعد از 3 روز بهم آنتی بیوتیک تزریق کردن

48 ساعت به این ترتیب دارو می گرفتم

روز دوشنبه رفتم پیش بهار گفتن مرخصه

اول خوشحال شدم

اما بعد دلم گرفت

دلم گرفت که دوباره باید از بهارم دور بمونم

مامان و حجت گفتن صحبت کن تا تو اینجایی نگهش دارن

بعد از صحبت با دکتر و پرستار متوجه شدم محیط اونجا براش خیلی مناسب نیست

و بهتره که بره خونه

خلاصه از مامان خواهش کردم بعد از 9 روز موندن توی بیمارستان کنار من بره خونه

و از بهار مراقبت کنه

به این ترتیب مامان و بهار و حجت رفتن خونه

و من موندم توی بیمارستان

آبجی هم اومد موند پیش من

شب توی بیمارستان داداشی عکساشو برام می فرستاد که دلتنگی نکنم

اما با دیدن هر عکسش دلتنگیام چندین برابر می شد

فردا صبح مامان و بابا برای واکسن و یه سری تست ها اوردنش بیمارستان

و منم تونستم ببینمش

تبم قطع شده بود

دکتر گفت اگه تا فردا تب نکنی فردا مرخصت می کنم

داشتم از دلشوره می مردم

تمام شب بدون پتو خوابیدم که مبادا بدنم گرم بشه و موقعی که تب سنج می ذارن

درجه حرارتمو بالا نشون بده

اون شب خاله جون پیشم بود

کلی دعا خوندیم  نذر کردیم

خدا رو شکر فردا صبحش یعنی روز چهارشنبه دکتر مرخصم کرد

و من دلم می خواست از بیمارستان تا خونه بدوم

وای که چقد راه بیمارستان تا خونه طول کشید

وقتی رسیدم و بهارمو تو بغل گرفتم چه آرامشی وجودمو گرفت

چقدر خوب بود خونه

اون شب بعد از 11 روز همه دور هم جمع شدیم

پی ن : حالا بعد از حدود دو ماه اون روزا با همه سختی هاش برام خاطره شده

/ 4 نظر / 37 بازدید
نفس

سلام وبلاگ شما را ديدم قالب ومطالب قشنگي داشت براي افزايش بازديد وبلاگت مي توني به آدرس زير ثبتش کني تا منم بتونم هر روز بهت سر بزنم محلي که وبلاگتو ثبت مي کني بزرگترين دايرکتوري وبلاگ نويسان است و فوق العاده پر بازديد... http://mihanlinks.ir

ریحانه

آخی خدا حفظش كنه! ایشالا همیشه خودتون و بهار جون سالم باشید

صبا

الهییییی چقدراذیت شدی.ایشالاهمیشه دورهم جمع باشیدولبتون خندون باشه.ببوس بهارنازنین رو[بغل][ماچ]

kosar

وبت نایسه به منم ی سری بزن