زایمان پر ماجرا-تولد دخترم بهار (بخش اول)

روز یکشنبه  21  مهر ، درست شب عید غدیر بود و ما مثل هر سال قرار بود

برای دیدن شوهرخواهرجان بریم خونه آبجی خانوم

فردا هم یعنی روز عید غدیر خونه داداش

چون کمر درد داشتم و روز قبلش برای تموم کردن خریدام بیرون رفته بودم

و کلی پیاده راه رفته بودم و البته کلی جواب به حجت جونی و مامان پس داده بودم

حجت گفت بیا خودم ببرمت آزمایشگاه که دیگه پیاده نری

 اون روز نوبت آزمایشم بود

رفتم و اومدم

خیلی خوابم میومد

کمرمم حسابی درد می کرد

ناهارمو درست کردم و ساعت 10 خوابیدم تا ظهر که حجت بیاد و ناهار بخوریم

چند بار بیدار شدم و دیدم کمرم خیلی درد می کنه

خوشحال شدم که حجت هنوز نیومده و من می تونم بازم استراحت کنم

بالاخره ساعت 2 بیدار شدم

البته با تلفن های آبجی که ابراز احساسات می کرد که این بچه گرسنه ست

و تو خوابیدی و پاشو ناهار بخور و این حرفا

خلاصه دیدم اوضاع خیلی خرابه و حالم خیلی بده

دردمم شدیدتر شده

زنگ زدم به حجت و گفتم زودتر خودتو برسون که بریم بیمارستان

توی راه به حجت گفتم احساس می کنم این دردها،دردهای زایمانه

حجتی جدی نگرفت و گفت توهم زدی

گفتم به خدا راست می گم حجت

خلاصه رسیدیم بیمارستان و طبق معمول مامان و بابا زودتر از ما جلوی در بیمارستان

منتظر بودن

به اتفاق به سمت اتاق زایمان رفتیم

دکتر بعد از پرسیدن شرح حال و انجام معاینات لازم و گرفتن نوار قلب نی نی

گفت که بلههههههه

این دردها،طبیعی نیست و درد زایمانه

و باید هرچه سریع تر بستری بشی

بنا به دلایلی علی رغم برنامه ریزی های ما امکان بستری توی بیمارستان

خاتم برام فراهم نشد و منو به بیمارستان میلاد ارجاع دادن

اونجا بعد از انجام معاینات لازم دکتر محترم فرمودن خانوم بیخود نگرانی و هیچ

مشکلی نیست و می تونی بری

به بابا گفتیم برو خونه آبجی که لااقل مهمونی خیلی خراب نشه تا ما ببینیم 

چی می شه

به مامان و حجت گفتم من خیالم راحت نیست و نگرانم

از اون جایی دکترم فقط یکشنبه ها مطبش میومد و روزهای دیگه هیچ طوری

دسترسی بهش نداشتم گفتم بیاید بریم پیش دکتر و ببینیم چی می گه

ماجراهای توی راه مطب دکتر و خراب شدن ماشین و کلی استرس توی اون شرایط بماند

دکتر بعد از دیدن نوار قلب بچه و معاینه خودم گفت بچه ت تا صبح به دنیا میاد

خیلی زود و بدون معطلی باید بستری بشی

و از اون جایی که بیمارستان امام خمینی نزدیک ترین بیمارستان به مطب بود

و به خاطر آشنایی دکترم با پزشک های اونجا ساعت 10 شب به بیمارستان

 امام رفتیم

بعد از گرفتن شرح حال،اونم نه یک بار که چندین بار به وسیله رزیدنت های اون جا

بالاخره ساعت 4 صبح بستری شدم 

تا سه شنبه یعنی فردای عید غدیر مدام از من آزمایش های مختلفی که همه رو در

 طول این 8 ماه انجام داده بودم گرفتن

و همینطور نوار قلب بچه رو که هی بدتر و بدتر می شد و ضربانش افت می کرد

اونطور که خودم می دیدم اوایل 160 بود و آخراش شده بود 80

استرسم وحشتناک بود

تو این 2 روز بهم 6 تا آمپول بتامتازون زدن برای ریه های بچه

همین باعث شد قندم یه دفعه رفت روی 177 و بهم انسولین زدن

فشارمم همش بالا بود

اصلا حال خوبی نداشتم

توی سونوگرافی آخر هم بچه شرایط خوبی نداشت و مایع اطرافش کم شده بود

حرف از عمل بود و جدا شدن جفت و موندن و نموندن بچه

بچه ای که این همه امید آرزو براش داشتم

همه اینها حالمو خراب می کرد

سه شنبه ساعت 6 صبح از تختم اومدم پایین و رفتم توی راهرو پیش مامان

برام چای ریخت با کلوچه خوردم

توی اون هوای خنک و بارونی چسبید

خیلی گرسنه بودم

برگشتم توی تختم 

 دکتر بهم گفت چیزی نخور جز مایعات

و منم که به خاطر بالا رفتن قندم دهنم حسابی خشک شده بود

یه آب انار برداشتم و خوردم و حسابی هم ضعف کردم

دکترها هی میومدن و می رفتن و هی تعدادشون بیشتر می شد

حالم خراب بود

بهم گفتن شاید امروز عمل بشی

بچه توی شکمت شرایط خوبی نداره

پرسیدم اگه حالا به دنیا بیاد زنده می مونه؟

گفتن حالا ما درش میاریم 50-50 ست

دلشوره بدی داشتم

کتاب دعامو از توی کیفم در آوردم و حدیث کساء خوندم

بعدشم زیارت عاشورا

دلم می خواست دعاهای دیگه ای هم داشتم و می خوندم

انقدر دعا می خوندم که همه چیز به خیر بگذره و بچه م سلامت به دنیا بیاد

توی دلم با خدا حرف می زدم و نذر و نیاز می کردم

بعد از 1-2 ساعت رفت و آمد دکترها بیشتر شد

2 تا دکتر کلا اومدن نشستن بالای سرم

و چشمشون به دستگاهی بود که ضربان قلب بچه رو نشون می داد

و دستشون روی شکم من برای شمردن انقباض ها

یه دفعه دیدم هی همدیگرو صدا کردن و با نگرانی و داد و بیداد به من گفتن پاشو

سریع آماده شو باید بری اتاق عمل

جفت از بچه جدا شده

گفتم بذارید برم به مامانم بگم

می دونستم مامان خیلی نگران می شه

می خواستم خودم بهش بگم که ببینه حالم خوبه

گفتن وقت نیست خودمون بهش می گیم

گفتم بذارید وسیله هامو جمع کنم همه روی تخته

گفتن ما جمع می کنیم تو برو

به این ترتیب منو خیلی غریبانه و با استرسی وحشتناک به اتاق عمل بردن

اونم نه اتاق عملی که همه مریضا می رفتن

اتاق عمل اورژانس

و به این شکل بهار خانوم گل ما راس ساعت 11:10 قبل از ظهر سه شنبه

22 مهر به دنیا اومد

وقتی آوردنش کنار صورتمو و لپای خوشگلشو چسبوندن به صورتم یه آرامشی

همه وجودمو گرفت

حالم خوب شد

انگار نه انگار این همه سختی کشیدم

خوب خوب بودم

انقدر خوب که دکتر بهم گفت توی سرمت داروی خواب آور ریختم الان خوابت می بره

اما من خوابم نمی اومد

حتی وقتی احساس خواب آلودگی کردم بازم نذاشتم خوابم ببره

فقط دلم می خواست هر چه زودتر از این اتاق عمل لعنتی برم بیرون و

دخترمو ببینم

دکتر گفت تا حس به بدنت برنگرده و نتونی پاهاتو تکون بدی باید همینجا بمونی

هی تلاش می کردم تا پاهاموتکون بدم اما فایده ای نداشت

نمی شد

بالاخره بعد از تقریبا 45 دقیقه تونستم یکمی با زحمت نوک انگشتای پاهامو تکون بدم

دکترو صدا کردم و گفتم دکتر پاهام تکون خورد حالا منو ببرید

گفت باشه

ولی بازم یه ربعی طول کشید تا بردنم بالا توی بخش

توی راهرو اول حجتو دیدم که اومد جلو دستمو گرفت و گفت خیلی نازه

خیلی خوشحال بود

بعد مامانو که هم خوشحال بود و هم نگران من

اومد جلو منو بوسید و تبریک گفت

بعد بابا رو

بعد آبجی رو

که همگی حسابی نگران شده بودن توی این 1 ساعت

اما خبری از بچه نبود

گفتم پس چرا بچه مو نمیارید ببینم

گفتن تو بخواب 2-3 ساعت طول می کشه تا کاراشو انجام بدن و بیارنش

تشنه بودم

اما خبری از آب نبود

خوابم میومد

اما می ترسیدم چشمامو روی هم بذارم و بهار خوشگلمو بیارن و من خواب باشم

هرطور بود خودمو بیدار نگه داشتم

داداشی هم از راه رسید

بالاخره آوردنش

خیلی ناز بود

خیلی کوچولو بود

بغلش کردم

بوسش کردم

بو کردمش

مثل کسی که عزیزش از سفری طولانی اومده و حسابی دلتنگ شده

و هر چقدر بغلش می کنه دلتنگیاش تموم نمی شه

خوشحال بودم

خیلیییییی

فردا صبح که پزشک نوزادان اومد ویزیتش کرد فرستادش توی بخش اطفال

که توی دستگاه بستری شه 

دلم گرفت

خیلییییییی

اون روز بدون بهار خیلی سخت گذشت

فردا صبحش یعنی 5 شنبه مرخص شدم

تمام راه یه بغض سنگینی گلومو گرفته بود

اصلا خوشحال نبودم

بیشتر دلم می خواست توی بیمارستان می موندم

تب داشتم

آفتاب که از پنجره ماشین روم افتاده بود داشت منو حسابی می سوزوند

به خونه می رفتم در حالی که یه تیکه از قلبمو توی بیمارستان جا گذاشته بودم 

پ ن : حجت جونی می گفت وقتی توی اتاق عمل بودی بارون میومد

/ 2 نظر / 10 بازدید
طراحي سايت

طراحي سايت به صورت حرفه ايي دوست عزيز اگه دوست داري سايت داشته باشي ما ميتونيم با کمترين قيمت ممکن براي شما هر نوع سايت با موضوع دلخواه ايجاد کنيم و يا ميتونيم وبت رو به سايت تبديل کنيم . ساخت انواع سايت هاي : خبري تفريحي ورزشي چت روم فروشگاهي دانلود و... راهاي تماس : Mail : MrDarvishi[at]Yahoo.com iD Yahoo : MrDarvishi 09175519630

طراحي سايت

طراحي سايت به صورت حرفه ايي دوست عزيز اگه دوست داري سايت داشته باشي ما ميتونيم با کمترين قيمت ممکن براي شما هر نوع سايت با موضوع دلخواه ايجاد کنيم و يا ميتونيم وبت رو به سايت تبديل کنيم . ساخت انواع سايت هاي : خبري تفريحي ورزشي چت روم فروشگاهي دانلود و... راهاي تماس : Mail : MrDarvishi[at]Yahoo.com iD Yahoo : MrDarvishi 09175519630