دغدغه های یه مامان نصفه نیمه

این شب ها خوابیدن برام خیلی سخت شده

خیلی بد خوابم می بره

خوابمم که می بره هی تند تند از خواب پا می شم

از طرفی نمی تونم مثل قبل راحت هر طور دلم خواست بخوابم و غلت بزنم

باید مثل مجسمه بخوابم

و نیم ساعت به نیم ساعت بلند شم بشینم و به اون یکی پهلوم بخوابم

اینه که خواب بهم مزه نمی ده

صبح ها هم که از گرسنگی باید زود بلند شم و صبحونه بخورم

یعنی این وروجک نمی ذاره که بخوابم

از ساعت 7 صبح شروع می کنه به لگد زدن من

کلا خوابیدنم شده مث بچه کوچولوها

بعد از صبحونه دوباره خوابم می گیره

با سختی ناهارو آماده می کنم و دوباره می خوابم

دوباره ظهر ناهار می خورم و می خوابم

این مدت بسیار تنبل شدم

مامان می گه چون دختره اینطوری شدی

ساده ترین کارا هم برام سخت شده

دیروز مامان اینا و آبجی اینا رفتن مشهد

اما من نتونستم باهاشون برم

دلم حسابی پیششون مونده

دلم می خواد دخترمون که به سلامتی به دنیا اومد اول برم مسافرت

خیلی کسل شدم این روزا

واقعا نیاز به یه مسافرت دارم

فردا باید برم آزمایشگاه

هفته بعد هم دکتر

احتمالا برای ماه دیگه باید برم سونوگرافی

دوست دارم زودتر ماه دیگه بشه تا بتونم ببینمش که بزرگ تر شده

و حسابی کیف کنم

پی ن 1 : این روزها به شدت احساس می کنم که دارم جوونی و زیبایی و

بخشی از سلامتی مو از دست می دم

و این موضوع یکم غمگینم می کنه

مخصوصا که مجبور شدم تمام لباس هامو جمع کنم و بذارم کنار

و فقط به چند عدد لباس سایز بزرگ اکتفا کنم

و مخصوصا اینکه این روزها بسیار مشکل تهیه لباس به سایز جدیدم رو دارم

 

 

/ 0 نظر / 7 بازدید