کلبه برفی من

دختری از تبار برف

 

سلام به دوستای مهربون و گلم

خوبين؟

اين شعر قشنگی که براتون می نويسم از فريدون مشيريه

من که خيلی خوشم اومد(من کلا فريدون مشيريو خيلی دوسش دارم)

اميدوارم شما هم خوشتون بياد...

ای شب اخر ز سر وا کن مرا

محو در لبخند فردا کن مرا

عمر روياهای دنيايی گذشت

رنگ دنياهای رويا کن مرا

مشت خاکی ماند از من در جهان

با ادب تقديم دنيا کن مرا

از گل- من گل نمی رويد به باغ

تا تو را گويم تماشا کن مرا

صد هزاران سال ديگر يک بهار

بوته ای برگی به صحرا کن مرا

گم شدن در تيرگی ها نارواست

پرتو يادی به دل ها کن مرا

تار و پودم ذره ذره مهر بود

هر کجا مهر است پيدا کن مرا

 

  
نویسنده : دختر زمستان ; ساعت ۳:۳۳ ‎ب.ظ روز جمعه ٢ بهمن ۱۳۸۳
تگ ها :