کلبه برفی من

دختری از تبار برف

 

خلاصه ی داستان ليلی و مجنون-قسمت اول

در قبيله ای بنام عامريان زن و مردی بودند که صاحب بچه نمی شدند

تا اينکه پس از سال ها خداوند به آنها پسری بنام قيس عطا کرد.

قيس پس از مدتی در قبيله به مجنون مشهور شد.مجنون در دوران

 مدرسه با دختری زيبا روی بنام ليلی آشنا می شود.آنها عاشق و

 شيفته ی يکديگر می شوند تا جايی که ديگر به درس توجهی ندارند.

در ابتدا ميخواستند اين راز را از ديگران پنهان کنند اما چيزی نگذشت

که راز آنها برملا شد.خانواده ی آنها هريک را از رفتن به مدرسه

منع نمودند.پس از مدتی پدر مجنون به خواستگاری ليلی آمده اما

پدر ليلی به پدر مجنون گفت پسر تو ديوانه ای بيش نيست

و برای اينکه از طعنه ی عيب جويان آسوده باشيم بهتر است نخست

جنون او را که مايه ی بدنامی و رسوايی است چاره ای سازی،سپس

لب به سخن بگشاي.پس از آن مجنون سر به بيابان گذاشت و پند و اندرز پدر

و افراد قبيله برای بازگرداندن او سودی نبخشيد.مجنون هر روز به در خانه ی

ليلی می رفت و آواز می خواند تا جايی که افراد قبيله ی ليلی از اين وضع

ناراحت شده و به پدر ليلی گفتند که او با اين کارها ما را بدنام کرده است.

پس از آن مجنون رنجور و بيمار گشت.ارتباط او با ليلی بوسيله ی غزل هايی

 بود که می سرودند و توسط رهگذرها به يکديگر می رساندند.

پس از مدتی ليلی با ناراحتی با فردی بنام ابن سلام ازدواج کرد.

مجنون پس از شنيدن اين خبر برآشفت.پدر مجنون به سراغ وی آمد

و با او بسيار صحبت کرد و از او خواست به خانه بازگردد در حاليکه خود

بيمار و رنجور بود.اما مجنون نپذيرفت.بنابراين پدر از مجنون وداع کرد و رفت.

پس از مدتی صيادی مجنون را از مرگ پدر آگاه کرد و او را سرزنش نمود.

مجنون گریان به تربت پدر آمد و به سوگواری پرداخت و از رفتار خود اظهار

    • پشيمانی کرد.سپس به صحرا بازگشت....
  
نویسنده : دختر زمستان ; ساعت ۱٠:٠٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۸ اسفند ۱۳۸٢
تگ ها :