کلبه برفی من

دختری از تبار برف

 

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت

سرها در گريبان است

کسی سربرنيارد کرد پاسخ گفتن و ديدار ياران را

نگه جز پيش پا را ديد نتواند

که ره تاريک و لغزان است .

وگر دست محبت سوی کس يازی

به اکراه آورد دست از بغل بيرون

که سرما سخت سوزان است.

نفس کز گرمگاه سينه می آيد برون ابری شود تاريک

چو ديوار ايستد در پيش چشمانت

نفس کاينست ، پس ديگر چه داری چشم

زچشم دوستان دور يا نزديک.

مسيحای جوانمرد من ! ای ترسای پير پيرهن چرکين !

هوا بس ناجوانمردانه سرد است... آی...

دمت گرم و سرت خوش باد

سلامم را تو پاسخ گوی ، در بگشای

 

خيلی خوشحالم که زمستون دوباره مياد. از همه ی

فصلا بيشتر دوستش دارم...

اين گلا رو هم تقديم می کنم به همه ی شما دوستای خوبم

خوش باشين.......

 

  
نویسنده : دختر زمستان ; ساعت ٥:۳٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳٠ آذر ۱۳۸۳
تگ ها :