کلبه برفی من

دختری از تبار برف

 

خوابی ديدم.........

خواب ديدم در ساحل با خدا قدم می زنم

به پهنه ی آسمان صحنه هايی از زندگی ام برق می زد

در هر صحنه دو جفت جای پا روی شن ديدم

يکی متعلق به من و ديگری متعلق به خدا

وقتی آخرين صحنه در مقابلم برق زد به پشت سر

و به جای پاهای روی شن نگاه کردم،متوجه شدم که چندين

بار در طول مسير زندگی ام فقط يک جفت جای پا روی شن بوده است

همچنين متوجه شدم که اين در سخت ترين و غمگين ترين دوران زندگی ام

بوده است.اين واقعا برايم ناراحت کننده بود،درباره اش از خدا سوال کردم:

خدايا!تو گفتی اگر به دنبال تو بيايم در تمام راه با من خواهی بود ولی

ديدم که در سخت ترين دوران زندگی ام فقط یک جای پا وجود داشت

نمی فهمم چرا هنگامی که بيش از هروقت ديگر به تو نياز داشتم مرا

تنها گذاشتی،خدا پاسخ داد:

بنده بسیار عزيزم من در کنارت هستم و هرگز تنهايت نخواهم

گذاشت.اگر در آزمون ها و رنج ها فقط يک جفت جای پا ديدی زمانی بود

که تو را در آغوشم حمل می کردم

 

چون نامه ی جرم ما به هم پيچيدند

بردند به ميزان عمل سنجيديدند

بيش از همه کس گناه ما بود ولی

ما را به ولايت علی بخشيدند

 

  
نویسنده : دختر زمستان ; ساعت ٢:٢٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳ آبان ۱۳۸۳
تگ ها :