کلبه برفی من

دختری از تبار برف

 

           او سر سپرده می خواست من دل سپرده بودم

من  زنده بودم  اما  انگار  مرده بودم

  از بس  كه  روزها  را با شب  شرمده بودم

  يك عمر دور و تنها  تنها بجرم  اين كه

  او سرسپرده  مي خواست  ‚  من دل  سپرده بودم

يك  عمر  مي شد  آري  در  ذره اي  بگنجم

  از بس  كه خويشتن  را در خود  فشرده بودم

  در آن هواي  دلگير  وقتي غروب  مي شد

 گويي  بجاي خورشيد  من زخم  خورده بودم

وقتي غروب  مي شد    وقتي  غروب مي شد

كاش  آن غروب ها را از ياد برده بودم

 

 

  
نویسنده : دختر زمستان ; ساعت ۱۱:٢٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٤ اسفند ۱۳۸٢
تگ ها :