کلبه برفی من

دختری از تبار برف

 

دیرگاهی است كه در این تنهایی    

رنگ خاموشی در طرح لب است    
بانگی از دور مرا می‌خواند    
لیك پاهایم در قیر شب است    
رخنه‌ای نیست در این تاریكی    
در و دیوار به هم پیوسته    
سایه‌ای لغزد اگر روی زمین    
نقش وهمی است ز بندی رسته    
نفس آدم‌ها    
سر بسر افسرده است    
روزگاری است در این گوشه پژمرده هوا    
هر نشاطی مرده است    
دست جادویی شب    
در به روی من و غم می‌بندد       
می‌كنم هر چه تلاش،    
او به من می خندد .    
نقش‌هایی كه كشیدم در روز،    
شب ز راه آمد و با دود اندود .    
طرح‌هایی كه فكندم در شب،    
روز پیدا شد و با پنبه زدود .    
دیرگاهی است كه چون من همه را    
رنگ خاموشی در طرح لب است .    
جنبشی نیست در این خاموشی    
دست‌ها پاها در قیر شب است

  
نویسنده : دختر زمستان ; ساعت ٤:۳٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۸ شهریور ۱۳۸۳
تگ ها :