کلبه برفی من

دختری از تبار برف

 

هنوز از عمر باقی مانده دارم

نم دردی ز ساقی مانده دارم

بیا تا با هم از این کم بنوشیم

بیاد هم چرا؟با هم بنوشیم

بیا دیگر مجالم نیست زین بیش

قناعت کن به برگ سبز درویش

بیا یک قطره هم جزئی زدریاست

در این یک قطره اقیانوس پیداست

به خود گاهی نظر کردن حلال است

نترس آیینه ی من بی سوال است

بیا در من تماشا کن خودت را

پسندت نیست حاشا کن خودت را

چه می گویم؟بمانم لال خوش تر

تو باشی هم چنان خوشحال خوش تر

مبادا خوب من بر دل بگیری

دوباره روزنم را گل بگیری

بیا آیینه یادش نیست چیزی

چرا از نیمه ی خود می گریزی؟

تو می دانی توان از تو گفتم

نمانده بر زبان الکن من

سکوتم را تو خود معنا کن ای دوست

برایش پاسخی پیدا کن ای دوست

محمد علی بهمنی

  
نویسنده : دختر زمستان ; ساعت ٧:۱٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ شهریور ۱۳۸۳
تگ ها :