کلبه برفی من

دختری از تبار برف

 

شاعری گفتش زنان چون آتشند

چون به هر جا پا نهند آن را به اتش می کشند

فتنه اند و پرفریب و حیله گر

همچو شیطانند یا مکارتر

گویمت ای شاعر نادان

چه باشد یاوه هایی که

تو گویی از زنان

این زنان چون اختران تابناکند

اندر آسمان

روشنی بخشند بر روح به جان

گر نباشد یک زنی در خانه ای

باید آن را گل گرفت

چون باشد آن ویرانه ای

این زنان هستند نمک در زندگی

بی نمک نبود خدایا خانه ای

ای خدا این شاعر نادان ببخش

چون شده کوته دو دستش از همه دنیا و بس

نگار

خوب..........چطور بود؟

در ضمن اينم بگم من معيری رو خيلی دوست دارم

و يکی از شاعران مورد علاقه ی منه.

ولی وقتی اين شعرشو خوندم

حس کردم که بايد در جوابش حتما يه چيزی بگم.

  
نویسنده : دختر زمستان ; ساعت ٧:٠٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳ شهریور ۱۳۸۳
تگ ها :