کلبه برفی من

دختری از تبار برف

 

این روزا آدما بی وفا شدن

با همند اما ز هم جدا شدن

می رن و از هم خبر نمی گیرن

توی تنهایی و غربت می میرن

آدمای مهربون دیگه با هم سرد شدن

از پیش هم طرد شدن

دیگه مهربونی ها تو دلاشون جا نداره

دیگه هم رنگی و هم زبونی ها بین اونا جا نداره

این روزا آدما بی وفا شدن

با همند اما زهم جدا شدن

پیششون زار بزنی بهت نگاه نمی کنن

هر چقدر داد بزنی دردتو دوا نمی کنن

وقتی که کارت دارن دوستت دارن

وقتی که کار ندارن عشق و محبت ندارن

آدمای مهربون دلاشون سنگی شده

آدما تو این روزا قلباشون رنگی شده

دیگه مهربونی ها تو دلاشون جانداره

دیگه هم رنگی و هم زبونی ها بین اونا جا نداره

دیگه با هم بودنو دوست ندارن

دیگه با هم سر دعوا می ذارن

این روزا آدما بی وفا شدن

با همند اما زهم جدا شدن

نگار

  
نویسنده : دختر زمستان ; ساعت ٢:٤٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٥ امرداد ۱۳۸۳
تگ ها :