کلبه برفی من

دختری از تبار برف

 

          گذر جوانی

روزی روزگاری

گذشتم از دیاری

به پیری من رسیدم

به او گفتم سوالی

بگفتا ای جوان من پیرمردم

شرم درمانده و هم دردمندم

بگفتم من جوانم

ولینکن ناتوانم

شدم آواره اینجا

که راهم را ندانم

بگو راهی به من مرد

نشم گمراه و دل سرد

بگفت این را برایم

که من پایان کارم

تو اما یک جوانی

هنوزم پرتوانی

بدان قدر جوانی

که آن گنجی ست، دانی؟

تو تا بر هم زنی چشم

جوانی رفته آنی

جوانی جون بهاری ست

بهاری سبز و کوته

دریغا من رهی را

نبردم زین گذرگه

بگفتم پیرمرد اینها چه باشد

که گویی تو برایم از جوانی؟

که دیدم پیرمرد افتاده انجا

به روی سبزه های سرد و فانی

نگار

  
نویسنده : دختر زمستان ; ساعت ۸:۱۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٥ امرداد ۱۳۸۳
تگ ها :