کلبه برفی من

دختری از تبار برف

 

بارون

بارون مياد جرجر

گم شده را بندر

 

ساحل شب چه دوره

آبش سيا و شوره

 

اي خدا كشتي بفرست

آتيش بهشتي بفرست

 

جادة كهكشون كو

زهرة آسمون كو

 

چراغ زهره سرده

تو سياهيا مي گرده

 

اي خدا روشنش كن

فانوس راه منش كن

 

گم شده راه بندر

بارون مياد جرجر.

 

 

بارون مياد جرجر

رو گنبد و رو منبر

 

لكلك پير خسته

بالاي منار نشسته.

 

«ـ لكلك ناز قندي

يه چيزي بگم نخندي:

 

تو اين هواي تاريك

دالون تنگ و باريك

وقتي كه مي پريدي

تو زهره رو نديدي؟»

 

«ـعجب بلائي بچه!

از كجا ميائي بچه؟

 

نمي بيني خوابه جوجه م

حالش خرابه جوجه م

از بس كه خورده غوره

تب داره مثل كوره؟

 

تو اين بارون شرشر

هوا سيا زمين تر

 

تو ابر پاره پاره

زهره چيكار داره؟

 

زهره خانم خوابيده

هيچكي اونو نديده . . .»

 

 

بارون مياد جرجر

رو پشت بون هاجر

هاجر عروسي داره

تاج خروسي داره.

 

«ـ هاجرك ناز قندي

يه چيزي بگم نخندي:

 

وقتي حنا ميذاشتي

ابرواتو ورمي داشتي

زلفاتو وا مي كردي

خالتو سيا مي كردي

زهره نيومد تماشا؟

نكن اگه ديدي حاشا . . .»

 

«ـ حوصله داري بچه!

مگه تو بيكاري بچه؟

 

دومادو الان ميارن

پرده رو ورميدارن

دسمو ميدن به دسش

بايد درارو بسنش

 

نمي بيني كار دارم من؟

دل بي قرار دارم من؟

تو اين هواي گريون

شرشر لوس بارون

كه شب سحر نميشه

زهره بدر نميشه . . .»

 

 

بارون مياد جرجر

روي خونه هاي بي در

 

چهارتا مرد بيدار

نشسه تنگ ديفار

 

ديفار كنده كاري

نه فرش و نه بخاري.

 

«ـ مردا، سلام عليكم!

زهره خانم شده گم

 

نه لكلك اونو ديده

نه هاجر ورپريده

 

اگه ديگه برنگرده

اوهو، اوهو، چه درده!

بارون ريشه ريشه

شب ديگه صب نميشه.»

 

«ـ بچة خسه مونده

چيزي به صب نمونده

غصه نخور ديوونه

كي ديده كه شب بمونه؟ ـ

 

زهرة تابون اينجاس

تو گره مشت مرداس

وقتي كه مردا پاشن

ابرا ز هم مي پاشن

خروس سحر مي خونه

خورشيد خانوم مي دونه

كه وقت شب گذشته

موقع كار و گشته.

 

خورشيد بالا بالا

گوشش به زنگه حالا.»

 

 

بارون مياد جرجر

رو گنبد و رو منبر

 

رو پشت بون هاجر

روي خونه هاي بي در . . .

 

ساحل شب چه دوره

آبش سيا و شوره

 

جادة كهكشون كو

زهرة آسمون كو؟

 

خروسك قندي قندي

چرا نوكتو مي بندي؟

 

آفتابو روشنش كن

فانوس راه منش كن

 

گم شده راه بندر

بارون مياد جرجر. . 

    احمد شاملو

  
نویسنده : دختر زمستان ; ساعت ۱۱:٢٤ ‎ب.ظ روز شنبه ٩ اسفند ۱۳۸٢
تگ ها :