کلبه برفی من

دختری از تبار برف

 

                 خلاصه ی داستان ليلی و مجنون-قسمت آخر

مجنون بر سر خاک ليلی رفت و با دلداده ی خود به راز و نياز پرداخت.

پس از آن به بيابان بازگشت.قصه پردازان پايان اين قصه را بسی

دردناک رقم زده اند و آن اينکه مجنون بر اثر گريه و زاری فراوان روز به روز

حالش بد تر شد و ناتوان تر گرديد.در واپسين لحظات حيات سوی

 عروس خاک نشين آمد و چون موری خسته بر گور غلتيد.چند ساعتی به

 زاری پرداخت و اشک ريخت.

برداشت بسوی آسمان دست     انگشت گشاد و ديده بربست

کای خالق هر چه آفريده ست    سوگند به هر چه برگزيده ست

کز محنت خويش وارهانم         در حضرت يارخود رسانم

اين را گفت و سر به زمين نهاد و تربت يار را در آغوش کشيد و

چون تربت دوست در بر آورد      ای دوست بگفت و جان بر آورد

آری مجنون مرد.گفته اند پس از مرگ او حيوانات وحشی بر تربت

ليلی ديواری از اجتماع  خويش پديد آوردند که هيچ کس از ترس نمی توانست

به گرور نزديک شود و مردم فکر ميکردند مجنون آنجاست که حيوانات از

 آنجا دور نميشوند.پيکر سرد مجنون به سخنی يک ماه  و به سخنی ديگر

 يک سال بر تربت ليلی باقی ماند تا جايی که به يک مشت استخوان تبديل شد.

حيوانات کمکم از آنجا دور شدند.سپس مردم به حرمخانه ی ليلی

رفته و استخوان های مجنون را شناخته و او را در کنار ليلی به خاک سپردند

و آوازه ی مجنون را در جهان سر دادند.......  

  
نویسنده : دختر زمستان ; ساعت ۱۱:۳٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٩ فروردین ۱۳۸۳
تگ ها :