کلبه برفی من

دختری از تبار برف

 

                          خلاصه ی داستان ليلی و مجنون-قسمت دوم

مجنون گريان به تربت پدر آمد و به سوگواری پرداخت و از رفتار خود

اظهار پشيمانی کرد و باز به صحرا بازگشت.

آنقدر در بيابان مانده بود که با آن خو گرفته بود.

از ريشه ی گياهان غذا ميخورد و با جانوران وحشی انس گرفته بود

روزی رهگذری به بيابان نزد مجنون آمد و نامه ای از ليلی به او داد

ليلی در نامه از زندگی و غم خود نوشته بود.غم نامه ی او سنگ را

به گريه می آورد.مجنون هم در پاسخ او نامه ای نوشت و در آن از

غم های خود و مرگ پدر گفت و از آن رهگذر خواست که به ليلی

برساند.روزی دايی مجنون به ديدن او آمد.چون مجنون سراغ مادر 

را از او گرفت دايی مادر را نزد مجنون آورد تا يکديگر را ببينند.

مادر هم نتوانست مجنون را راضی به بازگشت کند.اندکی بعد

 مجنون از مرگ مادر نيز با خبر شد.نامه ی مجنون آرام و قرار را از ليلی

گرفته بود.با آن همه مراقبت و سختگيری روزی ليلی دور از چشم پاسبانان

از خانه بيرون آمد و دل آزرده به کنجی نشست . ناگهان همان قاصد پير را ديد.

از او حال مجنون را جويا شد.پير گفت مجنون آواره ی بيابان شده است.

ليلی ناراحت شده و گريست و گفت که من او را آواره کردم و از پير خواست

مجنون را بياورد تا او را ببيند.پير رفت و مجنون را با خود آورد.وی در ابتدا که

 ليلی را ديد از هوش رفت و پس از آن غزلی را خواند و دوباره راهی بيابان شد.

پس از مدتی شوهر ليلی بيمار شد و درگذشت.در قبايل عرب رسم بود

که زنان پس از مرگ شوهرشان دو سال در خانه بمانند و کسی را ملاقات

نکنند.ليلی در اين مدت به بهانه ی مرگ شوهر،در فراق مجنون اشک می ريخت.

پس از آن خود بيمار و رنجور شد و مادر خود را صدا کرد و راز دل را به او گفت

و از او خواست پس از مرگش با مجنون رفتار خوبی داشته باشد و به او

بگويد ليلی به ياد تو جان داد.و سپس مرد.مجنون پس از باخبر شدن از

 مرگ ليلی به تلخی گريست....

 

  
نویسنده : دختر زمستان ; ساعت ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٥ فروردین ۱۳۸۳
تگ ها :