کلبه برفی من

دختری از تبار برف

 

با سلام خدمت همه...

من تصميم دارم تو اين وبلاگ فقط شعر بنويسم...

شعرهايی که به به نظرم قشنگن ...

الآن هم يه شعر از فريدون مشیری  براتون مينويسم...

کابوس

خدايا وحشت تنهاييم کشت

کسی با قصه ی من آشنا نيست

در اين عالم ندارم همزبانی

به صد اندوه مينالم-روا نيست

شبم طی شد کسی بر در نکوبيد

به بالينم چراغی کس نيفروخت

نيامد ماهتابم بر لب  بام

دلم از اين همه بيگانگی سوخت

به روی من نميخندد اميدم

شراب زندگی در ساغرم نيست

نه شعرم می دهد تسکين به حالم

که غير از اشک غم در دفترم نيست

بيا ای مرگ جانم بر لب آمد

بيا در کلبه ام شوری برانگيز

بيا شمعی به بالينم بيفروز

بيا شعری به بالينم بياويز

دلم در سينه کوبد سر به ديوار

که اين مرگ است و بر در ميزند مشت

بيا ای همزبان جاودانی

که امشب وحشت تنهاييم کشت...

اميدوارم خوشتون اومده باشه.....

منتظر نظراتتون هستم.......

  
نویسنده : دختر زمستان ; ساعت ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳ اسفند ۱۳۸٢
تگ ها :