کلبه برفی من

دختری از تبار برف

 

با من مدارا کن

بعدها

دلت برایم تنگ خواهد شد

(سید علی صالحی)

  
نویسنده : دختر زمستان ; ساعت ۱٠:٥٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳ اسفند ۱۳٩٤
تگ ها :

 

دلم یک دوست می خواهد

که اوقاتی که دلتنگم

بگوید خانه را ول کن

بگو من کی کجا باشم

.........................................

هیچ وقت نتونستم آدم توداری باشم

هیچ وقت!

این روزها خیلی بدم خیلیییی

نمی دونم چه مرگم شده

حال و حوصله هیچ چی رو ندارم

دست و دلم به هیچ کاری نمی ره جزسر و کله زدن با بهارم

خسته ام !

دلگیرم !

دلتنگم !

دنیال یه جایی می گشتم که یکم حرف بزنم

یه جایی که بگم و خیالم راحت باشه کسی نمی بینه

کسی قضاوت نمی کنه

فلسفه نمی بافه

درد دلتو نمی خونه

این پستو فقط محض خاطر دلم نوشتم

دلی که به مرز انفجار رسیده

 

 

  
نویسنده : دختر زمستان ; ساعت ٥:٤٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٥ بهمن ۱۳٩٤
تگ ها :

زایمان پر ماجرا-تولد دخترم بهار(بخش دوم)

من و حجت جونی و مامان و آبجی توی راه خونه بودیم و بهار خوشگل من توی

 بیمارستان

تمام راه یه بغضی گلومو گرفته بود و داشت خفه م می کرد

وقتی رسیدم خونه بابا و داداشی اومدن دستمو گرفتن و منو بردن سر جام که بخوابم

اشکام سرازیر شد

از درد نبود

از دوری بهارم بود

خیلی خسته بودم و درد هم داشتم

ناهار خوردم و بدون اینکه بفهمم خوابم برد

بعد از ظهر مادرشوهر جان هم اومد

شب به اتفاق برای دیدن بهار رفتیم بیمارستان

یکمی دلم آروم شد

دوست داشتم تا صبح کنارش بشینم

اما تنها نبودم

مامان حجت اذیت می شد

پس برگشتیم خونه

تمام راه برگشت می لرزیدم

حالم خوب نبود

فردا صبح یعنی جمعه به عشق دیدن بهار بلند شدم

صبحانه خوردیم

همه کارامو کردم و آماده شدم

تب و لرزم بیشتر شده بود و پاهام دوباره ورم کرده بود و بی حس شده بود

مامان گفت می ری بیمارستان پیش دکتر خودت هم برو بگو تب داری

دوباره با حجت و مامانش رفتیم بیمارستان

اول رفتم پیش دکتر خودم که سر راه بود

بعد از معاینه و این حرفها گفتن باید بستری بشی

اعصابم خورد شد

زنگ زدمو به مامان گفتم برای ناهار نمیایم

باید بستری بشم

مامان هم پاشد اومد بیمارستان

هیچی دیگه روز از نو روزی از نو

بعد از کلی چونه زدن با دکتر بهم گفت امشبو تا صبح بمون

فردا مرخصی

گفتم باشه یه شب که چیزی نیست

خلاصه که بعد از 3 شب بستری و کلی آزمایش خون و سونوگرافی و این جور چیزا

مشخص شد که جای بخیه ها عفونت کرده و به دلیل دست دست کردن خانوم

دکتر محترم برای شروع درمان عفونت پخش شده

تازه بعد از 3 روز بهم آنتی بیوتیک تزریق کردن

48 ساعت به این ترتیب دارو می گرفتم

روز دوشنبه رفتم پیش بهار گفتن مرخصه

اول خوشحال شدم

اما بعد دلم گرفت

دلم گرفت که دوباره باید از بهارم دور بمونم

مامان و حجت گفتن صحبت کن تا تو اینجایی نگهش دارن

بعد از صحبت با دکتر و پرستار متوجه شدم محیط اونجا براش خیلی مناسب نیست

و بهتره که بره خونه

خلاصه از مامان خواهش کردم بعد از 9 روز موندن توی بیمارستان کنار من بره خونه

و از بهار مراقبت کنه

به این ترتیب مامان و بهار و حجت رفتن خونه

و من موندم توی بیمارستان

آبجی هم اومد موند پیش من

شب توی بیمارستان داداشی عکساشو برام می فرستاد که دلتنگی نکنم

اما با دیدن هر عکسش دلتنگیام چندین برابر می شد

فردا صبح مامان و بابا برای واکسن و یه سری تست ها اوردنش بیمارستان

و منم تونستم ببینمش

تبم قطع شده بود

دکتر گفت اگه تا فردا تب نکنی فردا مرخصت می کنم

داشتم از دلشوره می مردم

تمام شب بدون پتو خوابیدم که مبادا بدنم گرم بشه و موقعی که تب سنج می ذارن

درجه حرارتمو بالا نشون بده

اون شب خاله جون پیشم بود

کلی دعا خوندیم  نذر کردیم

خدا رو شکر فردا صبحش یعنی روز چهارشنبه دکتر مرخصم کرد

و من دلم می خواست از بیمارستان تا خونه بدوم

وای که چقد راه بیمارستان تا خونه طول کشید

وقتی رسیدم و بهارمو تو بغل گرفتم چه آرامشی وجودمو گرفت

چقدر خوب بود خونه

اون شب بعد از 11 روز همه دور هم جمع شدیم

پی ن : حالا بعد از حدود دو ماه اون روزا با همه سختی هاش برام خاطره شده

  
نویسنده : دختر زمستان ; ساعت ۱٢:٢٩ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٥ آذر ۱۳٩۳
تگ ها :

زایمان پر ماجرا-تولد دخترم بهار (بخش اول)

روز یکشنبه  21  مهر ، درست شب عید غدیر بود و ما مثل هر سال قرار بود

برای دیدن شوهرخواهرجان بریم خونه آبجی خانوم

فردا هم یعنی روز عید غدیر خونه داداش

چون کمر درد داشتم و روز قبلش برای تموم کردن خریدام بیرون رفته بودم

و کلی پیاده راه رفته بودم و البته کلی جواب به حجت جونی و مامان پس داده بودم

حجت گفت بیا خودم ببرمت آزمایشگاه که دیگه پیاده نری

 اون روز نوبت آزمایشم بود

رفتم و اومدم

خیلی خوابم میومد

کمرمم حسابی درد می کرد

ناهارمو درست کردم و ساعت 10 خوابیدم تا ظهر که حجت بیاد و ناهار بخوریم

چند بار بیدار شدم و دیدم کمرم خیلی درد می کنه

خوشحال شدم که حجت هنوز نیومده و من می تونم بازم استراحت کنم

بالاخره ساعت 2 بیدار شدم

البته با تلفن های آبجی که ابراز احساسات می کرد که این بچه گرسنه ست

و تو خوابیدی و پاشو ناهار بخور و این حرفا

خلاصه دیدم اوضاع خیلی خرابه و حالم خیلی بده

دردمم شدیدتر شده

زنگ زدم به حجت و گفتم زودتر خودتو برسون که بریم بیمارستان

توی راه به حجت گفتم احساس می کنم این دردها،دردهای زایمانه

حجتی جدی نگرفت و گفت توهم زدی

گفتم به خدا راست می گم حجت

خلاصه رسیدیم بیمارستان و طبق معمول مامان و بابا زودتر از ما جلوی در بیمارستان

منتظر بودن

به اتفاق به سمت اتاق زایمان رفتیم

دکتر بعد از پرسیدن شرح حال و انجام معاینات لازم و گرفتن نوار قلب نی نی

گفت که بلههههههه

این دردها،طبیعی نیست و درد زایمانه

و باید هرچه سریع تر بستری بشی

بنا به دلایلی علی رغم برنامه ریزی های ما امکان بستری توی بیمارستان

خاتم برام فراهم نشد و منو به بیمارستان میلاد ارجاع دادن

اونجا بعد از انجام معاینات لازم دکتر محترم فرمودن خانوم بیخود نگرانی و هیچ

مشکلی نیست و می تونی بری

به بابا گفتیم برو خونه آبجی که لااقل مهمونی خیلی خراب نشه تا ما ببینیم 

چی می شه

به مامان و حجت گفتم من خیالم راحت نیست و نگرانم

از اون جایی دکترم فقط یکشنبه ها مطبش میومد و روزهای دیگه هیچ طوری

دسترسی بهش نداشتم گفتم بیاید بریم پیش دکتر و ببینیم چی می گه

ماجراهای توی راه مطب دکتر و خراب شدن ماشین و کلی استرس توی اون شرایط بماند

دکتر بعد از دیدن نوار قلب بچه و معاینه خودم گفت بچه ت تا صبح به دنیا میاد

خیلی زود و بدون معطلی باید بستری بشی

و از اون جایی که بیمارستان امام خمینی نزدیک ترین بیمارستان به مطب بود

و به خاطر آشنایی دکترم با پزشک های اونجا ساعت 10 شب به بیمارستان

 امام رفتیم

بعد از گرفتن شرح حال،اونم نه یک بار که چندین بار به وسیله رزیدنت های اون جا

بالاخره ساعت 4 صبح بستری شدم 

تا سه شنبه یعنی فردای عید غدیر مدام از من آزمایش های مختلفی که همه رو در

 طول این 8 ماه انجام داده بودم گرفتن

و همینطور نوار قلب بچه رو که هی بدتر و بدتر می شد و ضربانش افت می کرد

اونطور که خودم می دیدم اوایل 160 بود و آخراش شده بود 80

استرسم وحشتناک بود

تو این 2 روز بهم 6 تا آمپول بتامتازون زدن برای ریه های بچه

همین باعث شد قندم یه دفعه رفت روی 177 و بهم انسولین زدن

فشارمم همش بالا بود

اصلا حال خوبی نداشتم

توی سونوگرافی آخر هم بچه شرایط خوبی نداشت و مایع اطرافش کم شده بود

حرف از عمل بود و جدا شدن جفت و موندن و نموندن بچه

بچه ای که این همه امید آرزو براش داشتم

همه اینها حالمو خراب می کرد

سه شنبه ساعت 6 صبح از تختم اومدم پایین و رفتم توی راهرو پیش مامان

برام چای ریخت با کلوچه خوردم

توی اون هوای خنک و بارونی چسبید

خیلی گرسنه بودم

برگشتم توی تختم 

 دکتر بهم گفت چیزی نخور جز مایعات

و منم که به خاطر بالا رفتن قندم دهنم حسابی خشک شده بود

یه آب انار برداشتم و خوردم و حسابی هم ضعف کردم

دکترها هی میومدن و می رفتن و هی تعدادشون بیشتر می شد

حالم خراب بود

بهم گفتن شاید امروز عمل بشی

بچه توی شکمت شرایط خوبی نداره

پرسیدم اگه حالا به دنیا بیاد زنده می مونه؟

گفتن حالا ما درش میاریم 50-50 ست

دلشوره بدی داشتم

کتاب دعامو از توی کیفم در آوردم و حدیث کساء خوندم

بعدشم زیارت عاشورا

دلم می خواست دعاهای دیگه ای هم داشتم و می خوندم

انقدر دعا می خوندم که همه چیز به خیر بگذره و بچه م سلامت به دنیا بیاد

توی دلم با خدا حرف می زدم و نذر و نیاز می کردم

بعد از 1-2 ساعت رفت و آمد دکترها بیشتر شد

2 تا دکتر کلا اومدن نشستن بالای سرم

و چشمشون به دستگاهی بود که ضربان قلب بچه رو نشون می داد

و دستشون روی شکم من برای شمردن انقباض ها

یه دفعه دیدم هی همدیگرو صدا کردن و با نگرانی و داد و بیداد به من گفتن پاشو

سریع آماده شو باید بری اتاق عمل

جفت از بچه جدا شده

گفتم بذارید برم به مامانم بگم

می دونستم مامان خیلی نگران می شه

می خواستم خودم بهش بگم که ببینه حالم خوبه

گفتن وقت نیست خودمون بهش می گیم

گفتم بذارید وسیله هامو جمع کنم همه روی تخته

گفتن ما جمع می کنیم تو برو

به این ترتیب منو خیلی غریبانه و با استرسی وحشتناک به اتاق عمل بردن

اونم نه اتاق عملی که همه مریضا می رفتن

اتاق عمل اورژانس

و به این شکل بهار خانوم گل ما راس ساعت 11:10 قبل از ظهر سه شنبه

22 مهر به دنیا اومد

وقتی آوردنش کنار صورتمو و لپای خوشگلشو چسبوندن به صورتم یه آرامشی

همه وجودمو گرفت

حالم خوب شد

انگار نه انگار این همه سختی کشیدم

خوب خوب بودم

انقدر خوب که دکتر بهم گفت توی سرمت داروی خواب آور ریختم الان خوابت می بره

اما من خوابم نمی اومد

حتی وقتی احساس خواب آلودگی کردم بازم نذاشتم خوابم ببره

فقط دلم می خواست هر چه زودتر از این اتاق عمل لعنتی برم بیرون و

دخترمو ببینم

دکتر گفت تا حس به بدنت برنگرده و نتونی پاهاتو تکون بدی باید همینجا بمونی

هی تلاش می کردم تا پاهاموتکون بدم اما فایده ای نداشت

نمی شد

بالاخره بعد از تقریبا 45 دقیقه تونستم یکمی با زحمت نوک انگشتای پاهامو تکون بدم

دکترو صدا کردم و گفتم دکتر پاهام تکون خورد حالا منو ببرید

گفت باشه

ولی بازم یه ربعی طول کشید تا بردنم بالا توی بخش

توی راهرو اول حجتو دیدم که اومد جلو دستمو گرفت و گفت خیلی نازه

خیلی خوشحال بود

بعد مامانو که هم خوشحال بود و هم نگران من

اومد جلو منو بوسید و تبریک گفت

بعد بابا رو

بعد آبجی رو

که همگی حسابی نگران شده بودن توی این 1 ساعت

اما خبری از بچه نبود

گفتم پس چرا بچه مو نمیارید ببینم

گفتن تو بخواب 2-3 ساعت طول می کشه تا کاراشو انجام بدن و بیارنش

تشنه بودم

اما خبری از آب نبود

خوابم میومد

اما می ترسیدم چشمامو روی هم بذارم و بهار خوشگلمو بیارن و من خواب باشم

هرطور بود خودمو بیدار نگه داشتم

داداشی هم از راه رسید

بالاخره آوردنش

خیلی ناز بود

خیلی کوچولو بود

بغلش کردم

بوسش کردم

بو کردمش

مثل کسی که عزیزش از سفری طولانی اومده و حسابی دلتنگ شده

و هر چقدر بغلش می کنه دلتنگیاش تموم نمی شه

خوشحال بودم

خیلیییییی

فردا صبح که پزشک نوزادان اومد ویزیتش کرد فرستادش توی بخش اطفال

که توی دستگاه بستری شه 

دلم گرفت

خیلییییییی

اون روز بدون بهار خیلی سخت گذشت

فردا صبحش یعنی 5 شنبه مرخص شدم

تمام راه یه بغض سنگینی گلومو گرفته بود

اصلا خوشحال نبودم

بیشتر دلم می خواست توی بیمارستان می موندم

تب داشتم

آفتاب که از پنجره ماشین روم افتاده بود داشت منو حسابی می سوزوند

به خونه می رفتم در حالی که یه تیکه از قلبمو توی بیمارستان جا گذاشته بودم 

پ ن : حجت جونی می گفت وقتی توی اتاق عمل بودی بارون میومد

  
نویسنده : دختر زمستان ; ساعت ٦:۱۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٦ آبان ۱۳٩۳
تگ ها :

ماجرای خواب نی نی خوشگل من

خدا رو شکر کارام تقریبا تموم شد

هفته گذشته مامان اینا به اتفاق آبجی اینا اومدن اینجا

و ترتیب همه کارها رو دادن

خلاصه که خونه تکونی ما انجام شد

پریروز هم وسایل خانوم خانوما رو اوردن چیدیم

خیلی ناز شد

حالا یه سری خورده کاری مونده

بیشتر خرید خودم و حجت جونیه که باید انجام بدیم

هفته گذشته یه اتفاق جالبی افتاد

این خوشگل خانوم ما که حسابی داشت شیطونی می کرد

یه دفه ساکت شد

1 ساعت 2 ساعت

دیدم تکون نمی خوره

حجتم رفته بود بیرون کار داشت

خیلی ترسیدم

هرچی ترشی خوردم

شیرینی خوردم

تکون خوردم

صداش کردم

فایده نداشت

یه گریه مفصلی کردم و وقتی حجت اومد گفتم لباساتو عوض نکن

که باید بریم بیمارستان

وقتی رفتم بیمارستان و شرایطمو به اون مامای شیفت گفتم گفت خوابیده

همون موقع جیگر مامانی بیدار شد و افتاد به شیطونی

مثل 2 ساعت قبل

منم که دیدم مامائه خیلی بداخلاقه و الانه که کتکه رو بخورم پاشدم رفتم

قضیه رو به حجت گفتم و برگشتیم خونهخنده

خلاصه کلی خندیدیم

می بینی چقدر ما رو سر کار می ذاری تپلی من؟

حالا خودت بگو به دنیا اومدی چیکارت کنم؟متفکرنیشخند

امروز یه بلایی به سرم اومد که نگو

حجت جونی اومد خونه یه سری به من زد و گفت که جایی کار داره برای

ناهار نمیاد

منم دیدم برای خودم ناهار دارم

یادم نبود که نون نداریم

حجتی که رفت یادم افتاد

دیدم نمی شه گرسنه موند

آماده شدم رفتم بیرون

یادم افتاد برای شام یه چیزایی می خواستم

گفتم بذار برگردم تو پول بردارم و خریدمو سر راه بکنم

وقتی دوباره رفتم بیرون یادم افتاد کلیدمو جا گذاشتم تو

و درو بستم

یادم افتاد حجت هم کلیدشو گم کرده

ضمن اینکه اصلا شرکت هم نیست

و رفته جایی که الان از من دوره

یادم افتاد موبایلمم با خودم نیاوردم

رفتم در خونه همسایه رو زدم

و بعد ازکلی شرمندگی گفتم اگه می شه می خوام از تلفنتون یه زنگ بزنم

چون با این وضعیت خودم کاری از دستم بر نمیومد

از شانس من آقای همسایه خونه بود

انبردست و پیچ گوشتی رو برداشت و اومد درو برام باز کرد

کلیدو برداشتم و رفتم خرید

برگشتم کلیدو انداختم تو در

دیدم در به خاطر باز شدن پیچ هاش باز نمی شه با کلید

حالا هن هن کنان و با دست پر موندم پشت در

این بار نه روم می شه برم بالا در خونه همسایه

نه می تونم درو باز کنم

داشتم دیوونه می شدم

انقدر دعا خوندم تا بالاخره بعد از یک ربع کلنجار رفتن با کلید و در

در باز شد

اینم از ماجرای ناهار خوردن امروز ما

  
نویسنده : دختر زمستان ; ساعت ٦:٠٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٢ مهر ۱۳٩۳
تگ ها :

شیطنت های وروجک من

ای بوی هر چه گل!

بوی بهار می شنوم از صدای تو

نازک تر از گل است گل ِ گونه های تو

ای در طنین نبض تو، آهنگ قلب من

ای بوی هر چه گل، نفس آشنای تو

ای صورت تو آیه و آیینه خدا

حقا که هیچ نقص ندارد خدای تو

صد کهکشان ستاره و هفت آسمان حریر

آورده ام که فرش کنم زیر پای تو

رنگین کمانی از نخ باران تنیده ام

تا تاب هفت رنگ ببندم برای تو

چیزی عزیزتر ز تمام دلم نبود

ای پاره دلم! که بریزم به پای تو

امروز تکیه گاه تو آغوش گرم من

فردا عصای خستگی ام شانه های تو

در خاک هم دلم به هوای تو می تپد

چیزی کم از بهشت ندارد هوای تو

همبازیان خواب تو خیل فرشتگان

آواز آسمانیشان لای لای تو

بگذار با تو عالم خود را عوض کنم

یک لحظه تو به جای من و من به جای تو

این حال و عالمی که تو داری برای من

دار و ندار و جان و دل من برای تو

(قیصر امین پور)

 

دیروز رفتم دکتر

خدا رو شکر همه چیز خوب بود

تیروئیدمم اومده بود پایین و دکتر قرصامو قطع کرد

فقط ورم دارم که دکتر تاکید کرد حسابی مواظب غذاهام باشم

یکمی هم انقباض که بابت اونم بهم قرص داد که یه وقت دختر

کوچولوی ما هوس نکنه زودتر بیاد تو بغل مامانی

وقتی دکتر می خواست ضربان قلبشو چک کنه گوشی رو هر طرف

شکمم که می ذاشت شیطونک من می رفت طرف دیگه شکمم

1-2 دقیقه ای هم که دکتر دستش روی شکمم بود و با مریض دیگه ش

حرف می زد مدام به دست دکتر لگد می زد

الهی قربون اون کف پاهات بشم

فکر کنم تو به دنیا بیای از دیوار راست بالا بری

دکتر طبق معمول می گفت عجب وروجکیه

خندیدم و گفتم دکتر نکنه بیش فعالی داره که هر دفعه همینو می گی

خندید و گفت نه هوشش زیاده

تازه تپل مپلم هست

آخ قربون گوشتای تنت بشم تپلی من

تازه شدی مثل خودممژهنیشخند

خلاصه که خدا رو شکر دکتر خیلی از وضعیتم راضی بود

این روزا سرشو کاملا توی پهلوها و زیر دنده هام حس می کنم

بعضی وقتا انقد سرشو فشار می ده که من مجبورم خودمو بکشم عقب

تا هم به دنده هام فشار نیاد هم به سر این خانوم خانوما

بعد از دکتر با حجت جونی رفتیم همون جایی  که اولین بار با هم غذا خورده بودیم

آخرین فست فود این روزامونو خوردیم

چون قرار شد از امروز دیگه غذای بیرون و مخصوصا فست فود نخوریمناراحت

آخر شبم اومدیم خونه و هر دومون غش کردیم افتادیم

  
نویسنده : دختر زمستان ; ساعت ۸:٢٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳۱ شهریور ۱۳٩۳
تگ ها :

یک عدد مامان تنبل

من تو را

مثل ذرات هوا می خواهم

کوه در حسرت یک جرعه طنین

من تو را مثل صدا مثل صدا می خواهم

تو به من نزدیکی

مثل خورشید به گل

مثل تصویر به آب

مثل آواز قدم های دو همراه به پل

با حضور تو نمی ترسم از این تاریکی

(عمران صلاحی)

 

این روزها یه مشکل بزرگی دارم

اونم سنگینی و تنبلیه

شوخی نیستا

واقعا مشکل شده برام

حتی برای خوردن یه لیوان آب سختمه از جام بلند شد

من که همش دوس داشتم برم بیرون بگردم و قدم بزنم و این حرفا

حالا از مغازه تا جلوی ماشین میام حسابی اذیت می شم

و به هن هن میفتم

تا چند روز پیش مشکل بی خوابی داشتم

اما حالا بر عکس

همش خوابم

تازگی فشارم همش می ره بالا

چند شب پیش 16 بود

و پاهام از ورم داشت می ترکید

از ترسم اصلا نمک نمی خورم

دیشب خواب خرمالو می دیدم

انقدر هوس کردم که ناخودآگاه از خواب پاشده بودم

و به حجت می گفتم خرمالو می خوامنیشخندخنده

من خیلی جالبم

توی بیداری هوس چیزی رو نمی کنم

توی خواب می بینم بعد حسابی دلم می خواد

چند وقت پیش هوس انار کرده بودم

تا چند روز قبل که مامان دیده بود و برام خرید

پریشب خواب کوفته می دیدم

اینم از دیشبم

واقعا آدم خجالت می کشه از خودش

همش باید دنبال شکمت باشیخجالتناراحت

می بینی خانوم خانوما با ما چه کردی؟لبخند

یه چیز جالب

وقتی نمی تونی کار خاصی انجام بدی،یه ایده های نابی به ذهنت میاد که نگو

حیف که الان نمی تونم هیچ کاری بکنم

دلم یه مسافرت تووووپ می خواد

دلم کتاب شعرهای جدید می خواد

دلم خیلیییی چیزا می خواد

راستی پریشب که تولد امام رضا بود و ما هم حسابی دلتنگ مشهد بودیم

رفتیم امام زاده صالح

خوش گذشت

 

  
نویسنده : دختر زمستان ; ساعت ٥:٤٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ شهریور ۱۳٩۳
تگ ها :

دلشوره های بیخودی من

به دنبال مریضی و تب و لرز چند روز پیش، احساس می کردم

حرکات نی نی کم شده

حرکت می کرد اما نه محکم

دلم به شور افتاده بود

تا اینکه دیروز که رفته بودم پیش مامان با هم رفتیم دکتر

صبح اول وقت

دکتر نبود

کلی راه رو برگشتیم

و نزدیک خونه مامان اینا رفتیم سونوگرافی

بالاخره بعد از 2 ماه دیدمش

الهی فداش بشم که انقد شیطون بود

یعنی هر بار می رم دکتر بهم می گن خیلی شیطونه

اصلا یه جا نمی مونه که دکتر بتونه اندازه هاشو بگیره

دکتر اعضای بدنشو بهم نشون می داد

قربون اون لپات بشم خودم

کلی خیالم راحت شد

و کلی هم خوشحال شدم که تونستم ببینمش

1کیلو و 100 گرم بود

الهی قربونت برم جیگر مامان

نمی دونی از حالا به کجاها فکر می کنم

آدم هر چیزی رو فقط و فقط به وقتش می فهمه و درک می کنه

حالا می فهمم چرا مامانا همیشه نگرانن

راستی پاهام دوباره حسابی ورم کرده

می بینی  قربونت برم؟نگرانی های مامانی تمومی نداره

همش از خدا می خوام به سلامتی این 2 ماهم بگذره و تو سالم به دنیا بیای

تا حسابی بچلونمت

انقد نقشه ها برات کشیدم

اگه بدونی می خوام چه بلاهایی به سرت بیارم

وای دیروز مامان چه لباسایی برات خریده بود

چقدر خوشگل بودن

ایشالا به سلامتی دنیا بیای و از همشون استفاده کنی عزیز دلم

یه چیز جالب

وقتی برات شعر می خونم حسابی تکون می خوری

فکر کنم خیلی خوشت میاد

اینو حجت وقتی باور کرد که خودش با چشماش دید

این روزا کلی کار دارم که باید انجام بدم

حجت جونی می گه بذار توی مهر کارامونو شروع کنیم

اما من مثل همیشه عجله دارم

راستی چشم پزشکی هم رفتم

دکتر گفت چشمات ضعیف نیست

ضعف بارداریه

نباید به خودت فشار بیاری

می گم دکتر من اصلا نمی تونم هیچی بخونم

حسابی به چشمام و سرم فشار میاد

می گه پس مجبوری مطالعه نکنی

الهی قربونت برم دختر خوشگلم!

همه اینا فدای سرت

همه این سختی ها می ارزه به اینکه تو رو توی بغلم بگیرم

نمی دونی این روزا چقدر بی طاقتم برای دیدن روی ماهت

پی ن : اصلا می دونی چیه؟از همون روزی که 3 ماهه بودی و رفتم سونوگرافی

و هنوز جنسیتت معلوم نبود فهمیدم دختری

از بس برام ناز می کردی

3 بار منو بردی توی اتاق سونوگرافی و کشیدی بیرون تا بالاخره رضایت دادی

صورت خوشگلتو برگردونی که دکتر ببینه

فدات بشم الهی که انقد خودتو برای مامانت لوس می کنی

  
نویسنده : دختر زمستان ; ساعت ٧:۱٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳ شهریور ۱۳٩۳
تگ ها :

 

چهارشنبه مامان حالش خوب نبود

رفتم خونشون ببینمش

از لحظه ای که رسیدم حالم بد شد

تب و  لرز کردم

و همینطور تا شب تبم بالاتر می رفت

خیلی حالم بد شد

آخر شب رفتم دکتر

اما تا صبح حالم وحشتناک بود

فرداش هم همینطور

چند ساعت بهتر می شدم و دوباره از نو تب و لرز می کردم

مامان طفلک خودشو یادش رفت

پا شده بود و از من مراقبت می کرد

دیروز تب و لرزم قطع شد

اما هنوز حالم خوب نبود و همش افتاده بودم

غذا هم دو روز بود فقط سوپ می خوردم

به زور حجت رفتم سرم و آمپولامو زدم بهتر شدم

اما هنوز کامل رو به راه نشدم

و همچنان آنتی بیوتیک می خورم

و با وجودی که از چندتا پزشک پرسیدم بازم نگران نی نی م

الهی بمیرم خیلی اذیت شد طفل معصوم

خدایا خودت مراقبش باش

  
نویسنده : دختر زمستان ; ساعت ٤:۱۳ ‎ب.ظ روز شنبه ۸ شهریور ۱۳٩۳
تگ ها :

یه نصفه روز پر استرس

دیروز با هلیا رفتیم دکتر

وقتی صدای قلبشو شنیدم دلم آروم شد

هلیا هم شنیدلبخند

اما دکتر گفت تیروئیدت کم کار شده

به همین خاطرم هست که دست و پاهات ورم کرده

بهم دارو داده و ماه دیگه دوباره باید آزمایشمو تکرار کنم

خدا کنه که ماه بعد همه چیز نرمال و خوب بشه

یکمی نگرانم

بعد از دکتر حجت قرار بود بیاد دنبالمون

اما دیر کرد

ما هم رفتیم پارک

هر چی نشستیم حجت نیومد

بعد زنگ زد و گفت یه مشکلی براش پیش اومده 

در حالیکه هلیا مسافر بود و عجله داشت و چمدونش پیش حجت بود

منم حسابی خسته شده بودم و کمر درد گرفته بودم

خلاصه بعد از کلی حرص و جوش حجت رسید

هلیا بلافاصله رفت

و ما هم برگشتیم خونه

  
نویسنده : دختر زمستان ; ساعت ٦:۳٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٧ امرداد ۱۳٩۳
تگ ها :

← صفحه بعد